
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي
اي كه در كشتن ما هيچ مدارا نكني سود و سرمايه بسوزي و محابا نكني
ديده ما چو اميد تو درياست، چرا به تفرج گذري بر لب دريا نكني
گفتند خلايق كه تويي يوسف ثاني چو نيك بديدم به حقيقت به از آني
تشبيه دهانت نتوان كرد به غنچه هرگر نبود غنچه بدين تنگ دهاني
گويي بدهم كامت و جانت بستانم ترسم ندهي كامم و جان بستاني
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي دل ز تنهايي به جان آمد خدايا همدمي
تو كه كيميا فروشي نظري به قلب ما كن كه بضاعتي نداريم و فكنده ايم دامي
به كجا برم شكايت به كه گويم اين حكايت كه لبت حيات ما بود و نداشتي دوامي
هزار جهد كردم كه يار من باشي مراد بخش دل بيقرار من باشي
نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي كه بسي گل بدمد بازو تو در گل باشي
اي كه دايم به خويش مغروري گر تو را عشق نيست بد معزوري
روزگاريست كه مارا نگران مي داري مخلصان را نه به وضع دگران مي داري
داني مراد حافظ از اين درد و غصه چيست از تو كرشمه يي و ز خسرو عنايتي
اي كه با سلسله زلف دراز آمدي فرصتت باد كه ديوانه نواز آمده ايي
ساعتي ناز مفرما وبگردان عادت چون به پرسيدن ارباب نياز آمده يي
اي پيك راستان خبر يار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست غافل ز حفظ جانب يار خود مشو
اي نور چشم من سخني هست گوش كن چون ساغرت پر است بنوشان و نوش كن
در راه عشق،وسوسه ي اهريمن بسيست پيش آي و گوش دل به پيام سروش كن
:: موضوعات مرتبط:
شعر ,
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 55
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15